نامه های مامان

عید93

بعلههههههههههه دیگه قالب نومبارک !!!! امسال سال اسب و منم که عاشقخه اسبمممم  شدید..!!!!! سلام دوست جونیای خودم که بعد یه غیبت طولانی دلم به اندازه سوراخ جوراب مورچه براتون تنگیده... از اونایی که به این وب اومدن خیلی خیلی متشکرم..همینطور دوست خوبم خدایامنم میخوام مامان بشم... فقط خواستم بگم که من تو تعطیلات عید هروقت نت بیاد دستم اینجا پلاسم اخ جون خیلی دلم برا این جا تنگیده بود راستی نظراتون رو تایید نکردم گذاشتم برا عید که تک تک به وبتون بیامممم.... خلاصه ..عیدهمه تون مبارک ...سال خوبی درپیش رو داشته باشین وبه آرزو هاتون برسین...انشالله که همه دوستای عزیزم که تاحالا مامان نشدن..یثنا ..ثمره ..شیما ومریم عزیزم...وخودم البته!!! ایشال...
28 اسفند 1392

آخرین ساعت های دومین روزانتظار برای انتقال

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است به شدت منتظر شنیدن زنگ موبایلم که ازبیمارستان بهم خبرمیدن که برای انتقال بریم شمال...فعلا که خبری نیست فرداروزسوم انتظارمه ...من ومامان و همسر...امیدوارم که جنینی برای انتقال داشته باشیم..خدایا توکلم به توست...امیدوارم  بهمون برکت بدی ومن و همسر راصاحب فرزندی سالم و صالح وپاک کنی...
20 اسفند 1392

پانکچر

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است یکشنبه ۱۸ اسفند من وهمسر به برای پانکچربسمت شمال راه افتادیم..سبزی سبزه های شمال زیبایی دیگه ای داشت..شکوفه هادراومده بودند...گردنه گدوک تما علف ها یخ زد ه بودن..انقد قشنگ بودن که اتفاقی که قراربود برام بیوفته را فراموش کردم ...کیلومترها را درمه رفتیم..تو این سفرازمه ویخ وشکوفه همه رو دیدم...من که باید عمل میشدم ازشب قبل ناشتا بودم خیلی گشنم بود...وقتی رسیدیم بیمارستان...ساعت ۱۰دوتا سرم بهم زدن و ساعت ۱ رفتم اتاق عمل...روی تخت خوابیدم وودستهامو بستن به تخت و با زدن یک سرنگ به داخل رگم ..وپیدا کردن دوبینی خنده داربیهوش شدم..وقتی یهوش اومدم دیدم صدام میکنن...ولی دوباره خوابیدم میخواستم منو بذا...
19 اسفند 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است یک خونه تکونی تمام عیار...خوبه وقتی یه روزخونه ای ...وقتی تا ساعت ۸ میخوابی....باصدای گنجشکا بلند میشی...شروع میکنی به گرد گیری....تا شب ..واین تمیزی بهت روح میده انرژی میده ...بهت شوق زندگی میده ..چه فرقی داره که خونه ت سوت و کوره ...چه فرقی داره که کسی بهت مامان بگه یا نگه ..تو خودت هستی و بوی تمیزی که همه جای خونه رو پرکرده ....وبعد یه بغل آغوش...بعدش یه باقلاپولو خوشمزه ....که عطرشیویدش انقدرتازه ست که انگار تازه ازباغ چیدی و مزش میکنی .. ...خدایا شکرت عزیزم که میتونم خوب بخورم ...خدایا شکرت که میتونم غذاهارو هضم کنم ..راحت قورتش بدم ..همیشه گفتم ...یکی از لذت های زندگی من خوردنه ...!!!...
16 اسفند 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است رعنا باهام حرف بزن رعنا...رعنا برام شیرین زبونی کن رعنا...رعنا بامن باش ..رعنا ..رعنا بهم مادربگو رعنا ..رعنا ...دوست داشتم دخترم باشی...دوست داشتم مال من باشی///رعنای کوچولو ی من..دختر نازمن ...فرشته من ...همدم من...دعنا دلم تنگ شده برات ..نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و نیام وبت دخترکم..
15 اسفند 1392

روزهای فٍس فسو

دلم برایت تنگ است مادر..کاش انقدر این غریزه بهم  هجوم نمی اورد..یادحرف محیا افتادم.. خوابگاه که بودم من نامزد داشتم و محیا مجرد بود...محیا همیشه بهم میگفت دلم میخواد مادر باشم ...من هم میگفتم زوده بابا چه خبره!بچه چیه !! همینطور که رو تختش درازکشیده بود باشنیدن حرفم یه دفه بلندشدازجاش و نشست ..وذوقی کرد و درحالی که می خندیدگفت ..فک کن یه موجود مال تو باشه ...یکی مال خودت و خودت..من حرفش رو درک نکردم تا الان که حدود ۱۰سال میگذره ازاون روز..روزی که محیا اینو به من گفت که دوست داره مادرباشه .. امروز هم مجری یک برنامه درسطح شهرستان بودم .وبعدشم تاساعت ۳ کلاس داشتم ...میدونی مامان ؟همیشه ازاجرام راضی بودم..ولی امروز ازخودم راضی نبودم ..همش مو...
15 اسفند 1392